RSS  Atom  خانه |   شناسنامه |   پست الکترونیک |  پارسی بلاگ
اوقات شرعی

تند باد سرنوشت

+ جدایی (پنجشنبه 16/3/1387 ساعت 12:54 عصر)

خیلی سخته چیزی که تا دیشب بوده یادگاری


صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری


خیلی سخته که نباشه هیجایی برای آشتی


بی وفاشه اون کسی که جونت رو واسش گذاشتی


خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیونه


هوساش که تموم بشه دیگه پیشت نمی مونه


خیلی سخته بعد عمری جادوی شعرت تموم شه


ببینی چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه


خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی


اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی


خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه


بعد بگه که چشاش نمی خواد تو رو ببینه


خیلی سخته چشای تو واسه اون که خیس خیسه


پیام داده که نمی خواد واسیه تو بنویسه


خیلی سخته که من و تو همیشه با هم بمونیم


اونقد عاشق که ندونیم دیونه کدومه مونیم


 


گریه نکن عزیزم ، برو به سلامت


دیدن دوباره به روز قیامت


سفر بهونست واسه جداییه ما


سرنوشت این بود فقط تنهایی ما


باید یه روزی از هم جدا می شدیم


آخر قصه رسید باید جدا شیم


همیشه بودی واسم مثل فرشته


خدا قصه مون رو چه تلخ نوشته


تو می خوای که من ندونم دیگه از قلب تو رفتم


تو من و دوسم نداری این و با گوشام شنیدم


تو می خوای که من ندونم رد شدی از زیر بارون


با یکی قشنگ تر از من ، من که تو رو دیدم با اون


تو میخوای که من ندونم پیش من باشی اسیری


برو پیش اون که میخوای بدونه چشماش بمیری


تو میخوای که من ندونم حتی تو خواب فکر اونی


اسمش و صدا می کردی می گفتی دل نگرونی


تو میخوای که من ندونم نمی خوام بشکنم آسون


ایندفه از من گذشتی وقتشه بمونی با اون


تو میخوای که من ندونم گریه کردی واسه چشماش


من اشکات و می دیدم وقتی که نبودی باهاش


تو میخوای که من ندونم واسه چشماش بی قراری


نمی خوام بعد تو کارم بشه گریه ، آه و زاری


تو میخوای که من ندونم واسه اون می زدی گیتار


عزیزم واسه همیشه تا ابد خدا نگه دار


 


گریه نکن عزیزم برو به سلامت


دیدن دوباره به روز قیامت


سفر بهونست واسه جداییه ما


سرنوشت این بود فقط تنهایی ما


باید یه روزی از هم جدا می شدیم


آخر قصه رسید باید جدا شیم


همیشه بودی واسم مثل فرشته


خدا قصه مون رو چه تلخ نوشته


 


چه ساده بود شکستنم زیر سنگینی نگات


یادته میگفتی برام تا آخر می مونم باهات


دل گرمی من به تو ، تو گرم  عشق دیگه


ببین که دیونت داره داستان جدایی میگه


خاطرات با تو بودن دیگه قشنگ نیستن برام


تو هم بودی مثل همه ، اما من یه عاشق خام


حالا مثل خودت شدم یه دل سنگ پر از دروغ


خورشید طلایی تو شده یه شمع بی فروغ


تا جون دارم میخونم و کار تو هم شنیدنه


یه جایی می رسه که تو خودت میای ببینمت


اونجاست که دیگه می فهمی سایه گذشته ها مرد


عشقت و سوزند تو دلش تو رو به خاطره ها سپرد


همچی تموم شد و تو هم نیستی شادی من


تا وقتی تو کنارمی زندگیمه تاریک و سرد


برو به سلامت که من با تنهاییام رفیقم


دیگه نمیخوام بگی من عاشق یه کس دیگم


  • نویسنده: مسافر تقدیر

  • نظرات دیگران ( )

  • + بهار خواهد آمد . . .!؟ (جمعه 10/3/1387 ساعت 11:10 عصر)

    شاهزاده خانم در حالی که به روی ایوان اتاقش در بالای قصر باشکوهش ایستاده بود با سر انگشتان لطیف خود گلبرگ های گل سرخ گلدان کوچکش را نوازش می داد . و با چشمان خسته اش غروب خورشید را نظاره می کرد .


    فردا آغاز بهار است ! او بهار را دوست دارد.بهاره نامی بود که برایش برگزیده بودند چون با تولدش همانند بهار شادی ، عشق و زنده شدن را به نزدیکانش هدیه داد .


    فردا آغاز بهار است ! او بهار را دوست دارد .


    وقتی سردی زمستان با تمام سختی هایش جای خود را به گرمای دلنشین بهار می داد .


    زمستان ، فصلی که حتی احساس هم در دل انسان ها یخ می بندد. نگاه ها بسته می شود و هرکس پشت در خانه ی قلبش محبوس می گردد .


    او بهار را دوست داشت تا با گرمای پر از محبت خورشیدش قفل در قلب مردم را آب کند .باران بهاری اش گل عاطفه را در باغچه احساس انسان ها  بارور کند و نگاه ها را دوباره به عشق بگشاید .


    بهار ، فصلی که پرستو های مهاجر با نغمه ی ، بهاره ، بهاره ، دوباره به سراغ این درخت خکشیده و تنها می آیند تا دوباره گل شادی بر شاخه هایش بنشانند .


    آن زمان که گریه های بی امان آسمان جای خود را به اشک هاش شوق می دهد.


    آری ، بهار است و بهار زیباست .


    از دور دست سایه ی سواری به چشم می آید . آرام و خونسرد سوار بر اسب سیاهش که با لباس سیاه رنگش در هم آمیخته و گویا هردو یکی شدند . او ارباب سایه هاست که به سوی قلعه ی همیشه تاریک خود رهسپار شده است .


    بهار برای او آرامشی ندارد . مدت هاست که گل لبخند بر لبانش نمی نشیند ، شادی در دلش جوانه نمیزند و چراغ امید روشن نمی شود .


    چه بسیار بهارهایی که آمدند و تفاوتی با زمستان های سرد نداشتند . چه بسیار نغمه های عاشقانه که در دل خاموش شدند و چه لبخندهایی که به گریه پیوستند .


    هرچه باشد بها از راه خواهد رسید . چه با گرمای عشق و محبت و چه با سرمای سخت دلتنگی .بهار خواهد آمد حتی اگر سرد تر از زمستان باشد .


    نگاه سرد دوخته شده به غروب خورشید بدونه شوقی در دل که دوباره کی طلوع خواهد کرد . با زمزمه ای به زیر لب  . . . بهار خواهد آمد . . .


     


    شاد و زیبا و عاشق باشید


  • نویسنده: مسافر تقدیر

  • نظرات دیگران ( )

  • + کاروان عمر (یکشنبه 5/3/1387 ساعت 4:7 عصر)

     


    کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش


     


    کی روی ؟ ره زه که پرسی ؟ چه کنی ؟ چون باشی ؟


  • نویسنده: مسافر تقدیر

  • نظرات دیگران ( )


  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    [16/3/1387- 12:54 ع] جدایی
    [10/3/1387- 11:10 ع] بهار خواهد آمد . . .!؟
    [5/3/1387- 4:7 ع] کاروان عمر
  •   بازدیدهای این وبلاگ
  • امروز: 2 بازدید
    دیروز: 3 بازدید
    کل بازدیدها: 373 بازدید
  •   درباره من
  •   اشتراک در خبرنامه
  • نام:

    ایمیل: